نقاش تاکشد اثر ناتوان او
بندد قلم ز سایهٔ موی میان او
۱از بحر عشق رخت سلامتکه میبرد
کشتی شکستن است دلیل کران او
۲حزنی در ین بساط تحیر نیافتم
شمعیکه مغز نالهکشد استخوان او
۳راز تو آتشیستکه چون پرده در شود
کام هزار سنگ شکافد زبان او
۴دارد وداع عافیت از عشق دم زدن
یعنی چو عود سوختنست امتحان او
۵آن موج تیغش از سر دریا گذشته است
کایینه دارد از دل گوهر فشان او
۶در وادیی که محمل امید بستهایم
نالد شکست بر جرس کاروان او
۷عمر شرار فرصت گلزار زندگیست
از همگذشتهگیر بهار و خزان او
۸تمثال نیست غیر غبار خیال شخص
خلقیست خود فروش متاع دکان او
۹هر ساز از ترانهٔ خود میدهد خبر
وهم است اگر زمن شنوی داستان او
۱۰بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است
آن نیست بینشانکه تو یابی نشان او
۱۱