ای بسمل طلب پی خون چکیده رو
چون اشک هر قدر روی از خود دویده رو
۱فرصت در این بهار پر افشان وحشت است
همچون نگه به هر گل و خاری رسیده رو
۲تا چند هرزه از در هر کوچه تاختن
یک قطره خون شو و ز گلوی بریده رو
۳امروزت از امل پی فردا گرفته است
ای غافل از غزل به خیال قصیده رو
۴سعی شرار اینهمه فرصت شمار نیست
یک پر زدن به همت رنگ پریده رو
۵ای بیخبر ز قامت پیری چه شکوه است
عمریست بار میکشی اکنون خمیده رو
۶زبن گرد تهمتتی که نفس نام کردهاند
چون صبح دامنی که نداری کشیده رو
۷کورانه چند در پی عصیان قدم زدن
شایدکه بازگردی از این راه دیده رو
۸بیوحشتی رهایی ازین باغ مشکل است
از بوی گل به خویش فسونها دمیده رو
۹زین خاکدان عروج تو در خورد وحشت است
بر نردبان صبح ز دامان چیده رو
۱۰قاصد پیام ما نفس واپسین ماست
گر محرمی ز آینه چیزی شنیده رو
۱۱بیدل به هر طرف کشدت کاتب قضا
مانند خامه یک خط بینیکشیده رو
۱۲