کو عبرت آگهی که به تحقیق راه او
جو شد ز چشم آبلهٔ پا نگاه او
۱چون شمع قطع ساز نفس مفت بیدلی
کزاشک تیغ آب دهد برق آه او
۲مأوا کشیدهایم به دشتی که تا ابد
برق آب میخورد ز زبان گیاه او
۳حیران دستگاه حبابم که بستهاند
نقد محیط در خم ترک کلاه او
۴دارم به سینه خون شده آهی که همچو صبح
در کوچههای زخم گشودند راه او
۵بگذار تا به درد تمناش خون کنند
دل قابل وفاست مپرس ازگناه او
۶ما عاجزان ز کنج خموشیکجا رویم
آسودهایم ناله صفت در پناه او
۷زبن قامتی که حلقهٔ تسلیم بیخودیست
دامی فکندهایم به راه نگاه او
۸آهسته رو که بر دل موری اگر خوری
گردی غبار خاطر خال سیاه او
۹چندانکه میشود نظر همتت بلند
دارد عروج آینهٔ بارگاه او
۱۰گر تار و پودکارگه عشق پروری
جز پنبهزار وهم کتان نیست ماه او
۱۱بیدل اگر به عشقکند دعوی وفا
غیر از شکست رنگ چه باشد گواه او
۱۲