چون شمع تا چکیدن اشکست ساز من
هستی خطیست و قف جبینگداز من
۱دامن به چین شکست ز نومیدی رسا
دستی در آستین به هر سو دراز من
۲آخر تلاش لغزش پا دامنم کشید
هموار شد خیال نشیب و فراز من
۳برخاستم ز خاک و نشستم همان به خاک
دیگر مجو قیام و قعود از نماز من
۴چون شمع در ادبگه همواری زبان
برهم زدم لبی که همان بود گاز من
۵تا در زبان خامهٔ حیرت بیان شقی است
خالیست در بساط سخن جای ناز من
۶وحشت غبار عمر ندانم کجا رسید
مقصد گداز قافلهٔ برق تاز من
۷مینا شکسته در سر ره گریه میکند
چون طفل اشک آبلهٔ خاکباز من
۸زبن فطرتی که ننگ خیالات آگهیست
دشوار شد چو فهم حقیقت مجاز من
۹دارم چو حلقه عهدهٔ نامحرمی به دوش
بیرون در نشاند مرا پاس راز من
۱۰سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند
بیدل در آب ریخت خجالت نیاز من
۱۱