به تماشای این چمن در مژگان فراز کن
ز خمستان عافیت قدحی گیر و ناز کن
۱مشکن جام آبرو به تپشهای آرزو
عرق احتیاج را می مینای راز کن
۲مپسند آنقدر ستم که به خست شوی علم
گره دست و دل ز هم مژه بگشا و باز کن
۳به چه افسانه مایلیکه ز تحقیق غافلی
تو تماشا مقابلی ز خیال احترازکن
۴نه ظهوریست نی خفا نه بقاییست نی فنا
به تخیل حقیقتی که نداری مجاز کن
۵چو غبار شکسته در سر راهت نشستهام
قدمی برزمینگذار و مرا سرفرازکن
۶به ادای تکلمی، به فسون تبسمی
شکری را قوام ده، نمکی راگدازکن
۷عطش حرص یکقلم زجهان برده رنگ نم
همه خاکست آب هم به تیمم نمازکن
۸نکند رشته کوتهی، اگر از عقده وارهی
سرت از آرزو تهی، چه شود پا درازکن
۹ز فسردن چو بگذری سوی آیینهٔ پری
دل سنگین گداز و کارگه شیشه ساز کن
۱۰بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی
نفسی چند حرص را ز طلب بینیاز کن
۱۱