نرسیدی به فهم خود، ره عزم دگر گشا
به جهانی که نیستی، مژه بربند و در گشا
۱ز گرانجانیات مباد که شود ناله منفعل
به جنون سپند زن پی منقار پر گشا
۲تپش خلق پیش و پس، نه ز عشق است نی هوس
شرر کاغذ است و بس، تو هم اندک نظر گشا
۳ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت
همه گر موج گوهری، به رمیدن کمر گشا
۴به چه فرصت وفا کند گل تمکینفروشیات؟
به تماشای چشمکی، زه سنگ وشرر گشا
۵سحر نشئه فطرتی، ته خاک از چه غفلتی
نفسی صرف جوش کن، ز خم چرخ سر گشا
۶هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت
اگر از نوع آدمی، ز خود افسار خر گشا
۷ادبآموز محرمان، لب خشکی است بیبیان
به محیط آشنا نهای، رگ موجگوهر گشا
۸ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بیملت
که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا
۹دل و دستی نبستهای به چه غم درشکستهای؟
تو به راهت نشستهای، گره این است برگشا
۱۰اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد
شقی از خامه طرح کن، در مصر شکر گشا
۱۱