سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کن
پرواز هما یمن ندارد مگسی کن
۱تا محو فنا نیست نفس ناله فشان باش
تا قافله آرام پذیرد جرسی کن
۲افروختنت سوختنی بیش ندارد
گر رشتهٔ شمعی نتوان گشت خسی کن
۳درکوچهٔ بیباکی هر طبع غباریست
کس مصلح کس نیست تو برخود عسسی کن
۴بیکسب هوس کام تمنا نتوان یافت
گیرم همه تن عشق شدی بوالهوسی کن
۵چون شمع نگاهم نفس شعله فروشیست
ای سرمه بجوش از من و فریاد رسی کن
۶کثرت ز تخیلکدهٔ وهم خیالیست
یک را به تصنع عدد آوازه سی کن
۷هر جا رسد اندیشه ادبگاه حضور است
تا باد چراغی نشوی بینفسی کن
۸بیدل چو نگه رام تعلق نتوان شد
گو اشک فشان دانه و حیرت قفسی کن
۹