به وادیی که فروشد غبار ما ننشستن
ز گرد باد رسد تا بهنقش پا ننشستن
۱به کیش مشرب انصاف از التفات نشاید
رسیدن از دل و در چشم آشنا ننشستن
۲من و تو زاهد ازین کوچه هیچ صرفه نبردیم
ترا گداخت زمینگیری و مرا ننشستن
۳خدا به مرکز تشویش راحتم بنشاند
که گرد صبحم و نقشم نشسته با ننشستن
۴ز اختلاط بد و نیکم آستان ندامت
به خون نشاند ازین جرگهام جدا ننشستن
۵مآل کوشش یاران دربن بساط چه دارد
به باد رفتن و بر محمل رضا ننشستن
۶به پا رسید سر شمع و وانماند ز وحشت
نبرد سعی نشستن زگرد ما ننشستن
۷چو نالهای که سر از بندهای نی به در آورد
نشستهایم به چندین مقام تا ننشستن
۸سراغ خواب فراغت نداد هیچکس اینجا
مگر به سایهٔ دیوار مدعا ننشستن
۹در ین بساط غرض چیست قدردانی غربت
چو حلقه بر در کس با قد دوتا ننشستن
۱۰بس است اینقدر از اختراع همت بیدل
غبار گشتن و بر مسند هوا ننشستن
۱۱