کباب عافیتم بیدماغ افسر جاهم
چو شمع خواب فراغت بس است ترک کلاهم
۱غبار وادی الفت سوار ناز که دارد
مقیم سایهٔ بال هماست بخت سیاهم
۲دبیر حشر ز اعمال من شمار چه گیرد
که شسته است خط از نامه انفعال گناهم
۳درین چمن که دم از رنگ و بو زدن دم تیغست
ز سنگ تفرقه چون غنچه خامشی است پناهم
۴تحیرم جرس شوق کاروان که دارد
که شور رفتن دل میچکد ز تار نگاهم
۵ز خود برآی و تماشای عرض شوکت من کن
که برتر از خم گردون شکستهاند کلاهم
۶غرور حسن تو زیر قدم نکرد نگاهی
به ودایی که دل برق سوخت عجز گیاهم
۷قدم به دامن تسلیم نشکنم به چه جرأت
دل شکسته شکستهست شیشه بر سر راهم
۸چه آفتاب قیامت چه تاب آتش دوزخ
تری نبرد ز نقشی که کرد نامه سیاهم
۹چسان ز دام تحیر برون روم من بیدل
که همچو آینه از چشم خوبش در بن چاهم
۱۰