قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم
کشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم
۱صفای آینه میپرورم به رنگ طبیعت
چراغ در ته دامان گرفته ظلمت خویشم
۲هزار زلزله دارم ز پیچ و تاب تعین
به هرنفسکهکشد صبح من قیامت خویشم
۳غبار هرزه دویهای آرزو که نشاند
بهگل فرو نبرد گر نم خجالت خویشم
۴فضول دعوی عرفان سراغ امن ندارد
به زینهار چو سبابه از شهادت خویشم
۵چو شمع چندکشم ناز پایداری غفلت
به باد میروم و غرهٔ اقامت خویشم
۶مگر عرق برد از نامهام سیاهی عصیان
بر آستان حیا سایل شفاعت خویشم
۷چو شبنمم بگذارید عذر خواه تردد
چه سازم آبله پای تلاش راحت خویشم
۸به پیریام ز حوادث چه ممکن است خمیدن
نفس اگر نکشد زیر بار منت خویشم
۹ز آبروی حبابم کسی عیار چه گیرد
جز این نیم نفس انفعال مهلت خویشم
۱۰میام کم است دماغم فروغ محو ایاغ است
گلی ندارم و، باغ و بهار حیرت خویشم
۱۱ز خاک راه قناعت کجا روم من بیدل
به این غبار که دارم سراغ عزت خویشم
۱۲