در محیطیکز فلک طرح حباب انداخته
کشتی ما را تحیر در سراب انداخته
۱با دو عالم شوق بال بسملی آسودهایم
عشق بر چندین تپش از ما نقاب انداخته
۲بر شکست شیشهٔ دلهای ما رحمی نداشت
آنکه در طاق خم آن زلف تاب انداخته
۳تاکجاها بایدم صید خموشی زیستن
در غبار سرمه چشمش دام خواب انداخته
۴نقشی از آیینهٔ کیفیت ما گل نکرد
دفتر ما را خجالت در چه آب انداخته
۵هستی ما را سراغ از جلوه دلدار پرس
این کتان آیینه پیش ماهتاب انداخته
۶غیر شور ما و من بر هم زنی دیگر نداشت
عیش این بزمم نمکها در شراب انداخته
۷گر نباشد حرص عالم بحر مواج غناست
تشنگی ما را به توفان سراب انداخته
۸رخت همت تا نبیند داغ اندوه تری
سایهٔ ما خویش را در آفتاب انداخته
۹ای خیال اندیش مژگان اندکی مژگان بمال
میفشارد چشم من رخت در آب انداخته
۱۰ما و عنقا تا کجا خواهیم بحث شبههکرد
لفظ ما بیحاصلی دور از کتاب انداخته
۱۱یک نگهکم نیست بیدل فرصت عمرشرار
آسمان طرح درنگم در شتاب انداخته
۱۲