زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره
دانهٔ ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره
۱از امل محملکش صدکاروان نومیدیام
سبحه درگردن نمیبندد حمایل جزگره
۲از تعلق، حاصل آزادگان خونخوردن است
سروکم آرد بهبار از پای درگل جزگره
۳از فسون عافیت بر خود در کوشش مبند
رشتهٔ راهت نمیبیند ز منزل جزگره
۴از حیا بر روی خود درهای نعمت بستهای
بیزبانی نفکند در کار سایل جز گره
۵غافل از تردستی مطرب درین محفل مباش
زخمه جز ناخن ندارد درکف و دل جزگره
۶همتی ای شعلهخویان! کاین سپند بینوا
تحفهای دیگر ندارد نذر محفل جزگره
۷یک دل تنگ است عالم بیحصول مدعا
تابود در پرده لیلی نیست محمل جزگره
۸بر اسیران دل از فقر و غنا افسون مخوان
نیست در چشم گهر دریا و ساحل جز گره
۹صاف طبعان بیدل از هستیکدورت میکشند
از نفس آیینهها را نیست در دل جزگره
۱۰