ای به اوج قدس فرش آستان انداخته
سجده در بارت زمین بر آسمان انداخته
۱هرکجا پایی به راهت برده عجز لغزشی
بر سپهر ناز طرح کهکشان انداخته
۲شمع خلوتگاه یکتایی به فانوس خیال
کرده مژگان باز و آتش در جهان انداخته
۳دستگاه حیرتت در چارسوی آگهی
جنس هر آیینه بیرون دکان انداخته
۴ای بسا فطرتکه در پرواز اوج عزتت
جسته زین نه بیضه بر در آشیان انداخته
۵هرکسی اینجا به رنگی خاک برسرمیکند
آبروی فکر در جوی بیان انداخته
۶حیرت بیدست و پایان طلب امروز نیست
موج گوهر بحرها را برکران انداخته
۷در بساطی کز هجوم بیدماغیهای ناز
یکصدا صد کوه در پای فغان انداخته
۸چون سحر خلقی جنون کرده ست و از خود میرود
بر نفس بار دو عالم کاروان انداخته
۹تا کری گیرد ره شور محیط گیرودار
قطره آبی حلقه در گوش شهان انداخته
۱۰تا نچیند ازگل و خار تعین انفعال
انس بویی در دماغ بیدلان انداخته
۱۱صنعت عشقست کز آیینه سازیهای شوق
کرده دل را آب و تشویشی در آن انداخته
۱۲خواب و بیداری که جز بست و گشاد چشم نیست
راه هستی تا عدم شب در میان انداخته
۱۳چرخ را سرگشتهٔ ذوق طلب فهمیدهایم
غافلیم از مقصد خاک عنان انداخته
۱۴عالم یکتاست اینجا معرفت در کار نیست
خودسریها فهم ما را درگمان انداخته
۱۵سعی فطرت نارسا و عرصهٔ تحقیق تنگ
درکمان جویید تیر بر نشان انداخته
۱۶با پری جزغیرت ناموس مینا هیچ نیست
آگهی بر مغز بار استخوان انداخته
۱۷تا نمیسوزیم بیدل پرفشانیها بجاست
مشرب پروانهایم آتش به جان انداخته
۱۸