آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری
دختر رز فتنهها میزاید از بیشوهری
۱تا کی اجزای کمال از گفتگو بر هم زدن
یک نفس همگر دو لب بر همگذاری دفتری
۲هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبرد
عالمی را کلفت این خانه کشت از بیدری
۳دل شکست اما صداواری ننالیدیم حیف
موی چینی کرد ما را دستگاه لاغری
۴تا درین بازار عبرت جنس ما آمد به عرض
هیچکس جز بر فلک نشنید نام مشتری
۵ساز راحت گر همه خارست دام غفلت است
بر نگه تکلیف خواب آورد مژگان بستری
۶رنگها دارد بهار انتظار مدعا
فرقدام اینجا محال است از دکان جوهری
۷همچو شبنم انفعال نارسایی میکشم
در عرق خواباند پروازم ز بیبال و پری
۸چون دف عبرت خراش از پیکر فرسودهام
پوست رفت و بر نیامد استخوان چنبری
۹مستی آهنگست پیغام ازل هشیار باش
جام و مینا در بغل میآید آواز پری
۱۰هر کدورت را که میبینی صفا میپرورد
سنگ هم در پرده دارد عالم میناگری
۱۱زحمت تدبیر یکسو نه که در دریای عشق
بادبانی نیست کشتی را به از بیلنگری
۱۲در پناه مَشرَب عجز ایمن از آفات باش
خار این صحرا ندارد شیوهٔ دامندری
۱۳تن به مردن داده را آفت دلیل ایمنیست
نازبالینِ پر تیر است و خواب لشکری
۱۴الفت مستی و آزادی جنون وهم کیست
پا کش از دامن چو اشک آندم که از سر بگذری
۱۵از سراغ چشمهٔ حیوان که وهمی بیش نیست
میدهد آبی نشان آیینهٔ اسکندری
۱۶خلقی از اوهام استخراج مستی میکند
یادگیر آن می که پیماید فرس از ساغری
۱۷طوق در گردن به گردون میپری چون گردباد
جای شرم است آن سلیمانی و این انگشتری
۱۸از فضولی قطع کن بیدل که در بزم یقین
حلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری
۱۹