تا کجا آن جلوه در دلها کشد میدان سری
در فشار شیشه افتادهست آغوش پری
۱غفلت ذاتی ز تدبیر تأمل فارغ است
از فسون پنبه منت بر نمیدارد کری
۲تا عدم آوارهٔ آفات باید تاختن
جز فرو رفتن ندارد کشتی ما لنگری
۳فیض صحرا در غبار خانمان آسوده است
تا به دامن وارسی باید گریبان بر دری
۴برگ برگ بید این باغ امتحانگاه خمیست
هیچ باری نیست سنگینتر ز بار بیبری
۵با خرد گفتم چه باشد انفعال آدمی
سویدنیا دید وگفت: اشغال اسباب خری
۶عمرها شد میزنی بیدل در دیر و حرم
آه از آن روزی که گویندت چه زحمت میبری
۷