بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی
سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
۱میتوان از طینت ما هم رعونت خواستن
گر برآید از طلسم نقش پا افتادگی
۲عمرها چون اشککنج راحتی میخواستم
بهر ما امروز خالی کرد جا افتادگی
۳دام عجزی درکمین سرکشی خوابیده است
میکشد انجام نی از بوریا افتادگی
۴سرکشی تا کی گریبانت درّد چون گردباد
همچو صحرا دامنی دارد رسا افتادگی
۵مرد وحشت گر نهای با هر چه هستی صلح کن
ای به یک رویی مثل یا جنگ یا افتادگی
۶غوطه زن در ناز اگر با عجز داری نسبتی
بر سراپای تو میبندد حنا افتادگی
۷خط پرگار کمالت ناتمام افتاده است
تا نمیسازد سرت را محو پا افتادگی
۸با خرد گفتم چه باشد جوهر فقر و غنا
گفت: در هر صورتی نام خدا افتادگی
۹تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی
کز سرم چون پا دواند ریشهها افتادگی
۱۰کاروان نقش پاییم از کمال ما مپرس
منزل ما جاده ما خضر ما افتادگی
۱۱نیست ممکن بیدل از تسلیم، سر دزدیدنم
نسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی
۱۲