سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی
سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی
۱از شعاع مهر یکسر خاکساری میچکد
بر جبین چرخ هم خطیست با افتادگی
۲سجده را در خاک راهش گر عروج آبروست
میشود چون دانهام آخر عصا افتادگی
۳نیست راحت جز به وضع خاکساری ساختن
با زمین سرکن چو نقش بوریا افتادگی
۴استقامت نیست ساز کهنهٔ دیوار جهد
عضو عضوت میزند موج زپا افتادگی
۵بی عرق یک سجده از پیشانی من گل نکرد
میکند بر عجز حالم گریهها افتادگی
۶چون غبار رفته از خود دست و پایی میزنم
تا به فریادم رسد آخر کجا افتادگی
۷آستانش از سجودم بسکه ننگ آلوده است
آب میگردد چو شبنم ازحیا افتادگی
۸تا به چشم نقش پایی راه عبرت واکنم
پیکرم را کاش سازد توتیا افتادگی
۹با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم
همچو زلف یار مینازد به ما افتادگی
۱۰