دیدهای داریم محو انتظار مقدمی
یارب این آیینه را زان گل حضور شبنمی
۱آنکه در یکتاییش وهم دویی را بار نیست
چون کنم یادش مقابل میشوم با عالمی
۲گریهگو خجلت فروشیهای عرض درد اوست
از عرق در پردههای دیده میدزدم نمی
۳چشمهٔ خونی دگر دارد بن هر موی من
خاک گردم تا به چندین زخم پاشم مرهمی
۴چون هلالم دستگاه عاجزی امروز نیست
در عدم بر استخوانها جبهه میدیدم خمی
۵ای بهار نیستی از قدر خود غافل مباش
هر دو عالم خاک شد تابست نقش آدمی
۶سنگ اگر گردی شرر خواهد کشیدن محملت
نیست این آسودگیها جز کمینگاه رمی
۷از گزند امتداد روز و شب غافل مباش
بر سراپای تو پیچیدهست مار ارقمی
۸مایل قطع وفا تا چند خواهی زیستن
تیغ کین را جز تنک رویی نمیباشد دمی
۹با کمال عجز بیدل بینیازی جوهریم
در شکست ما کلاه آراییی دارد خمی
۱۰