چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی
قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
۱نفس بهکسوت سیماب مضطرم دارد
نه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی
۲مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ
چو سایه صفحه سیه کردهایم بیرقمی
۳به صد هزار تردد درین قلمرو یاس
نیافتیم چو امید قابل ستمی
۴چو ابر بر عرق سعی بستهام محمل
کشد غبار من ای کاش از انفعال نمی
۵به خاک راه تو یعنی سر فتادهٔ من
هنوز فرصت نازیست رنجهکن قدمی
۶نیام به مشق خیالتکم از چراغ خموش
بلغزش مژه من هم شکستهام قلمی
۷عروج همتم امشب خیال قامتکیست
ز خود برآمدنی میزند به دل علمی
۸کجا رومکه برآرم سراز خط تسلیم
به کنج زانوم آفاق خورده است خمی
۹قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت
که سیرم از همه عالم بخوردن قسمی
۱۰درین ستمکده حیران نشستهام بیدل
چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی
۱۱