نشد حجاب خیالم غبار جسمانی
حباب رانه ز پیراهن است عریانی
۱جز اینقدر نشد از سرنوشت من ظاهر
که سجده میچکدم چون نگین ز پیشانی
۲چو شمع دام امید است سعی پروازم
سزد که رنگ قفس ریزم از پر افشانی
۳به خاک تا نشود ساز ما و من هموار
نفس نمیگذرد از تلاش سوهانی
۴ز پیچ و تاب نفس عالمی جبون قفس است
چوگرد باد تو هم دسته کن پریشانی
۵سفر گزیده به فکر وطن چه پردازد
دوباره مرغ نگردد به بیضه زندانی
۶نوای عیش تو تا رشتهٔ نفس دارد
ز سطر نسخهٔ زنجیر ناله میخوانی
۷به مرگ نیز همان حب جاه خلق بجاست
مگر همابرد از استخوان گرانجانی
۸گداز ما چونگه آنسوی نم افتاده است
دل و دماغ چکیدن به اشک ارزانی
۹غبارکثرت امکان حجاب وحدت نیست
شکوه شعله به خاشاک چند پوشانی
۱۰جنون به کسوت ناموس جلوهها دارد
چو اشک، آینه صیقل مزن ز عریانی
۱۱چو خامه گر به خموشی به سر بری بیدل
تو نیز راز دل خلق بر زبان رانی
۱۲