ز خویش رفتهام اما نرفتهام جایی
غبار راه توام تا کیام زنی پایی
۱تحیر تو ز فکر دو عالمم پرداخت
به جلوهاتکه نه دین دارم و نه دنیایی
۲نشستهام به ادبگاه مکتب تحقیق
هزار اسم گره بسته در معمایی
۳رموز حیرت آیینه کیست در یابد
اقامت در دل نیست بیتقاضایی
۴مقیم کنج خرابات زحمتیم همه
گمان مبر که برون افتد از خمش لایی
۵ز ساز دهر مگو کوک عبرتست اینجا
سپند سوختهای یا ترنگ مینایی
۶نشانده است جهان را در آتشی که مپرس
جمال در نظر و انتظار فردایی
۷درین قلمرو وحشت چه مردمک چه نگاه
جنون دمانده خط از نقطهٔ سویدایی
۸نظر به حیرت تصویر هند باختهام
کزین سیه قلمان برنخاست لیلایی
۹به آن خمیکه جنون چین دامنم پرداخت
چو گردباد شکستم کلاه صحرایی
۱۰چو صبح میروم از خویش تاکجا برسم
به هر نفس زدنم پرگشاست عنقایی
۱۱غرور خودسری از پستفطرتان بیدل
دمیده آبلهای چند ازکف پایی
۱۲