ز بسکهکرد قصور نگاه مژگانی
به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی
۱شرر گل است خزان و بهار امکانی
ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی
۲ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند
غبار هم به هوا نیست بیسلیمانی
۳به عجز کوش گر از شرم جوهری داری
مباد دعوی کاری کنی که نتوانی
۴لباس بر تن آزادگان نمیزیبد
بس است جوهر شمشیر موج، عریانی
۵گشاده رویی ارباب دستگاه مخواه
فلک به چین مه نو نهفته پیشانی
۶فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاه
یکیست سبحه و زنار در سلیمانی
۷سواد مطلع ما نیست آنقدر روشن
که انتظار نویسی به چشم قربانی
۸کجاست گرد امیدی که دامنم گیرد
چو صبح میدمد از پیکرم خود افشانی
۹ز ابر گریهٔ دیده گر ایمنی میداشت
نمیکشید ز مژگان کلاه بارانی
۱۰چو خون بسملم از دستگاه شوق مپرس
بهار کرد طواف من از پریشانی
۱۱درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش
مکار آینه تا حیرتی نرویانی
۱۲