مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی
دلت فسرده مبادا به خود فرومانی
۱فریب حاصل جمعیتی به مزرع وهم
چو خوشه از گره کاکل پریشانی
۲چو گل مباش هوس غرهٔ فسون طرب
هجوم زخم دل است اینکه خنده میخوانی
۳جنون مفلس ما عالمی دگر دارد
ز برگ و ساز مگو نالهایست عریانی
۴خیال ما و منت سخت کلفت انگیز است
ز شرم آب شوی کاین غبار بنشانی
۵به فکر خویش نرفتی و رفت فرصت عمر
کنون مگر لب گورت کند گریبانی
۶اگر امید خراب بنای بیخللیست
عمارتی نتوان یافت به ز ویرانی
۷غبار ناشده زین دامگاه رستن نیست
چو آب در قفس گوهریم زندانی
۸به دیده هر چه کند جلوه از خزان بهار
همان چون آینه از ماست رنگ گردانی
۹به داغ کلفت بیرونقی گداختهایم
چراغ انجمن مامدان شبستانی
۱۰به هیچ جیب قبول سر سلامت نیست
شکست کو که کند رنگ نیز دامانی
۱۱به خلوتی که حیا پرور است شوخی حسن
ز چشم آینه بیرون نشست حیرانی
۱۲حریف خلوت آن جلوه بودن آسان نیست
نهفتهاند نگاهی به چشم قربانی
۱۳ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل
چو خامه رفتهام از خود به سعی پیشانی
۱۴