ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی
مکش روانی از آب گهر به غلتانی
۱خوش آن نفسکه چو معنی رسد به عریانی
چو بوی گل ز بهارش لباس پوشانی
۲به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر
زبور معجزهای دارد از خوش الحانی
۳کمال نغمه در اینجا بقدر حنجره است
ادا کنید به خواندن حق سخندانی
۴سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن
که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
۵حریف مردم بد لهجه بودن آسان نیست
کسی مباد طرف با عذاب روحانی
۶در اپن هوسکده درس خموشیت اولیست
که بر وقارنویسی برات نادانی
۷خدای را مپسند، ای بهار رنگ عتاب
شکست آینهٔ دل به چین پیشانی
۸تغافلت عدم آواره کرد عالم را
مگر به گردش چشم این عنان بگردانی
۹مسیح موج زند تا تبسم آرایی
جنون بهارکند زلف اگر برافشانی
۱۰نشاط با دل آزردهام نمیسازد
به روز زخم کند خندهاش نمکدانی
۱۱خطای فکر اقامت به خود مبند اینجا
که درس عمر روانست و سکته میخوانی
۱۲به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل
هنوز نامه سیاه است چشم قربانی
۱۳