درین حدیقه نهای قدردان حیرانی
به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی
۱بهکار عشق نظرکن شکست دل درباب
ز موج سیل عیانست حسن حیرانی
۲صداع هستی ما را علاج تسلیم است
بس است صندل اگر سودهایم پیشانی
۳ز خویش رفتن ما محملی نمیخواهد
سحر به دوش نفس بسته است آسانی
۴به عالمیکه خیال تو نقش میبندد
نفس نمیکشد از شرم خامهٔ مانی
۵جماعتیکه به بزم خیال محو تواند
هزار آینه دارتد غیر حیرانی
۶خیال حلقهٔ زلف تو ساغری دارد
که رنگ نشئهٔ آن نیستجز پریشانی
۷خراب آینه رنگ بنای مجنونم
فلک در آب وگلم صرفکرده ویرانی
۸کدام عرصه که لبریز اضطرابم نیست
جهان گرفت غبار من از پر افشانی
۹چو ناله سخت نهانست صورت حالم
برون ز خویش روم تا رسم به عریانی
۱۰ندامتم ز تردد چو موج باز نداشت
کفی نسودهام الا به ناپشیمانی
۱۱به عافیت نتوان نقش این بساط شدن
مگر به سعی فنا گرد خویش بنشانی
۱۲نیرزد آینه بودن به آنهمه تشویش
که هرکه جلوه فروشد تو رنگگردانی
۱۳گل است خاک بیابان آرزو بیدل
چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی
۱۴