شور گمگشتگیام زد به در رسوایی
حیف همت که شود منفعل عنقایی
۱ننگ هوش است که چون عکس درین دشت سراب
آب آیینه کند کشتی کس دریایی
۲خلقی از لاف جنون شیفتهٔ آگاهیست
تو به خمیازه مبر عرض قدح پیمایی
۳شمع با ماندنش از خویش گذشت آخر کار
پشت پای است ز سر تا به قدم بیپایی
۴در مقامی که نفس نعل در آتش دارد
خنده میآیدم از غفلت بیپروایی
۵یاد آن قامت رعنا به تکلف نکنی
که مبادا روی از خویش و قیامت آیی
۶حسرت باده کشی نیست کم از آتش صور
کوهها رفت به باد از هوس مینایی
۷سعی مطرب نشود چاره گر کلفت دل
این گره نیست که ناخن زنی و بگشایی
۸شور هنگامهٔ افلاک و خروش دل خاک
بی صدا تر ز دو دست است چو بر هم سایی
۹حرف عشق انجمن آرای خروشست اینجا
بند نی گردد اگر لب بهم آرد نایی
۱۰خواب در دیدهٔ ارباب قناعت تلخ است
بوریا گر نکند مخملی و دیبایی
۱۱هیچجا نیست تهی جای به هم جوشیدن
شش جهت عالم عنقاست پر از تنهایی
۱۲شعله را جز ته خاکسترش آرام کجاست
جهد آن کن که تو در سایهٔ خویش آسایی
۱۳بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست
نفسی آینه باشی که نفس ننمایی
۱۴