مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی
پا به دامن نشکستی که به آداب رسی
۱مخمل کارگه غفلتی ای بیحاصل
سعی بیداریت این بس که تو تا خواب رسی
۲آنقدر بر در اظهار مبر حاجت خویش
که به خفتکده منت احباب رسی
۳رمز اقبال جهان واکشی از ادبارش
گر به شاگردی شاگرد رسن تاب رسی
۴منت آلوده مکن چارهٔ زخم دل کس
ترسم از مرهم کافور به مهتاب رسی
۵بی عرق نیست دل از خجلت تعمیر جسد
برمدار آنهمه این خاک که تا آب رسی
۶ماهی قلزم حرص آب دگر میخواهد
عطشت کم شود آندم که به قلاب رسی
۷سیر این بحر دلیل سبق غیرتهاست
گرد خود گرد زمانی که به گرداب رسی
۸نشئه پیمایی کیفیت تاک آسان نیست
وا شود عقدهٔ دل تا به می ناب رسی
۹ختم غواصی دریای یقینت این است
که ز هر قطره به آن گوهر نایاب رسی
۱۰واصل کعبهٔ تحقیق ادب کوشانند
سر به زانو نه و دیدی که به محراب رسی
۱۱راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات
تا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی
۱۲