گر درین قحط سرایت نکند نان مددی
نه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی
۱سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دل
گر ز ناخن نشود کار به دندان مددی
۲ای غنی تا اثر انجم و افلاک بجاست
کس نمیخواهد از اقبال تو چندان مددی
۳در قناعت همه اسباب به زیر قدم است
مور این دشت نخواهد ز سلپمان مددی
۴اینقدر باز نگردد در تشویش سوال
ازکریمان نرسد گر به گدایان مددی
۵صحبت بیخردان آفت روحانی بود
آه اگر نوح نمیدید ز توفان مددی
۶حیف از آن بیخبری چندکه با قدرت جاه
خاک گشتند و نکردند به یاران مددی
۷فصل بیحاصلی اشک تریها دارد
سنگ شد ابر اگر کرد به نیسان مددی
۸اشک بیرونقی بخت سیه نپسندید
داشت این شام هم از فیض چراغان مددی
۹گل این باغ جنون حوصلهای میخواهد
بیدل از چاک ضرور است به دامان مددی
۱۰