نه نفس تربیتم کرد و نه دامان مددی
آتشم خاک شد ای سوخته جانان مددی
۱شوق دیدارم و یک جلوه ندارم طاقت
مگر آیینه کند بر من حیران مددی
۲آرزو میکشدم بر در ابرام طلب
کو حیا تاکند از وضع پشیمان مددی
۳یاد چشم تو ز آوارگیم غافل نیست
گرد این دشتم و دارم ز غزالان مددی
۴بسملم گرم طواف چمن عافیتی است
ای تپیدن به تغافل نزنی هان مددی
۵راحت از قافلهٔ هوش برون تاخته است
ای جنون تا شودم بار دل آسان مددی
۶کیست بار تپش از دوش هوس بردارد
بیعصایی نکند گر به ضعیفان مددی
۷با همه ظلم رها نیستکس ازمنت چرخ
آه از آن روز که میکرد به احسان مددی
۸حیله جوی نم اشکیم درین وادی خشک
کاش از آبله بخشند به مژگان مددی
۹بیدل از غنچهگرفتم سبق زانوی فکر
بود کوتاهی دامن به گریبان مددی
۱۰