ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی
سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
۱چهبهار و چهخزان رنگ گل حیرت توست
جلوهای نیست گر آیینه نمایان نشوی
۲از زمین تا فلکت دعوی استعدادست
به تکلف نشوی هیچ گر انسان نشوی
۳ذره خورشید دکان، قطره و دریا سامان
آنقدر نیست متاع تو که ارزان نشوی
۴هر قدم رشتهٔ این راه تامل دارد
به گشاد گره آبله دندان نشوی
۵بیش ازین سحر تغافل نتوان برد به کار
گر برای چمن از پرده تو خندان نشوی
۶آفت رنگ حنا دست بهم سوده مباد
خون عاشق گنهی نیست پشیمان نشوی
۷کشتی نُه فلک اینجا به نمی توفانیست
تا توانی طرف اشک یتیمان نشوی
۸وحشت از کف ندهی دهر فسردن قفس است
ای نگه سعی کمی نیست که مژگان نشوی
۹فکر کیفیت خود نیستیی میخواهد
تا سر از دوش نرفتهست گریبان نشوی
۱۰شرم کن بیدل از آن جلوه که چون آب روان
همه تن آینه پردازی و حیران نشوی
۱۱