ای که در دیر و حرم مست کرم میآیی
دل چه دارد که درین غمکده کم میآیی
۱جوهر ناز چه مقدار تری میچیند
که به حسرتکدهٔ دیدهٔ نم میآیی
۲اینقدر سلسلهٔ ناز که دیدهست رسا؟
عمرها شد که به هر سو نگرم می آیی
۳صمدی لیک در این انجمن عجز نگاه
به چمن سازی آثار صنم می آیی
۴چقدر لطف تو فریادرس بیبصریست
که به چشم همهکس دیر و حرم میآیی
۵عقل و حس غیر تحیر چه ترازد اینجا
کز حدوث آینهپرداز قدم میآیی
۶عرض تنزیه به تشبیه نمیآید راست
سحر کاریست که معنی به رقم میآیی
۷فقر نازد که به تجرید نظر دوختهای
جاه بالد که به سامان حشم میآیی
۸ای نفس آمد و رفت هوست داغم کرد
میروی سوی عدم یا ز عدم میآیی
۹چشم تا بستهای، آفاق سواد مژه است
صد شق خامه ز یک نقطه به هم میآیی
۱۰چینت از دامن آرام به هرجا گل کرد
ذره تا مهر به آرایش رم میآیی
۱۱انتظار تو به هر رهگذرم دارد فرش
هرکجا پای نهی پا به سرم میآیی
۱۲کم آرایش تسلیم نگیری زنهار
ابروی نازی اگر مایل خم میآیی
۱۳چه ضرور است کشی رنج وداعم بیدل
میروم من به مقامی که تو هم میآیی
۱۴