گه به رو میدوی و گاه به سر میآیی
نیستی اشک چرا اینهمه تر میآیی
۱درد فرصت ز هجوم املت باز نداشت
سنگها بسته به دامان شرر میآیی
۲زین تخیل که فشردهست دماغ هوست
قطره نارفته به انداز گهر میآیی
۳شعلهات گو نفسی چند به پرواز تند
آخر از ضبط نفس در ته پر میآیی
۴خواب غفلت چقدر گرد پریشان نظریست
به وطن خفته ز تشویق سفر میآیی
۵عالمی در نفس سوخته خون میگردد
تا تو یک نالهٔ پرواز اثر میآیی
۶پایهات آنهمه از خاک نچیدهست بلند
تا کجاها به سر آبله بر میآیی
۷نفی اوهام ز اثبات یقین خالی نیست
هر چه شب رفتهای از خویش سحر میآیی
۸آخر از جلوهٔ تحقیق به حیرت زدنست
وعده وصل است و تو آیینه به بر میآیی
۹نه دل آیینه و نی دیده تماشا قابل
حیرت این است که در دل به نظر میآیی
۱۰میشود هر دو جهان یک مژه آغوش هوس
تا تو همچون نگه از پرده به در میآیی
۱۱بیدل این انجمن شوق فسردنکده نیست
همچو پرواز به افشاندن پر میآیی
۱۲