به عجز کوش ز نشو و نما چه میجویی
به خاک ریشهٔ توست از هوا چه میجویی
۱دل گداخته اکسیر بینیازیهاست
گداز درد طلب، کیمیا چه میجویی
۲سراغ قافلهٔ عمر سخت ناپیداست
ز رهگذار نفس نقش پا چه میجویی
۳به هر چه طرف کنندت رضا غنیمت دان
زکارگاه فنا و بقا چه میجویی
۴به فکر خلق متن، هرزه سعی جهل مباش
محیط ناشده زین موجها چه میجویی
۵محیط شرم بقدر عرق گهر دارد
هنوز آب نهای از حیا چه میجویی
۶به دامگاه جسد پرفشانی انفاس
اشارهایست کزین تنگنا چه میجویی
۷هزار سال ره اینجا نیاز یکقدم است
زخود برآی زفکر رسا چه میجویی
۸زبان حیرت آیینه این نوا دارد
که ای جنون زده خود را ز ما چه میجویی
۹به ذوق دل نفسی طوف خویش کن بیدل
تو کعبه در بغلی جابجا چه میجویی
۱۰