چو محو عشق شدی رهنما چه میجویی
به بحر غوطه زدی ناخدا چه میجویی
۱متاع خانه آیینه حیرت است اینجا
تو دیگر از دل بیمدعا چه میجویی
۲عصا ز دست تو انگشت رهنما دارد
توگرنهکوردلی از عصا چه میجویی
۳جز اینکه خرد کند حرص استخوان ترا
دگر ز سایهٔ بال هما چه میجویی
۴به سینه تانفسی هستدل پریشان است
رفوی جیب سحر از هوا چه میجویی
۵سر نیاز ضعیفان غرور سامان نیست
به غیر سجده ز مشتی گیا چه میجویی
۶صفای دل نپسندد غبار آرایش
به دست آینه رنگ حنا چه میجویی
۷ز حرص، دیدهٔ احباب حلقهٔ دام است
نم مروت ازین چشمها چه میجویی
۸چو شمع خاک شدم در سراغ خویش اما
کسی نگفت که در زیر پا چه میجویی
۹ز آفتاب طلب شبنم هوا شدهایم
دل رمیدهٔ ما را زما چه میجویی
۱۰بجز غبار ندارد تپیدن نفست
ز تار سوخته بیدل صدا چه میجویی
۱۱