محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی
گر همه مژگان گشود آغوش دانستم تویی
۱حرف غیرم راه میزد از هجوم ما و من
بر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی
۲مشت خاک و اینهمه سامان ناز اعجاز کیست
بیش ازین از من غلط مفروش دانستم تویی
۳نیست ساز هستیام تنها دلیل جلوهات
با عدم هم گر شدم همدوش دانستم تویی
۴محرم راز حیا آیینه دار دیگر است
هر چه شد از دیدهها روپوش دانستم تویی
۵غفلت روز وداعم از خجالت آب کرد
اشک میرفت و من بیهوش دانستم تویی
۶بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم
شعلهای را یافتم خاموش دانستم تویی
۷