تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی
ای آینه بر ما نتوان بست دورویی
۱ناموس حیا بر تو بنازدکه پس از مرگ
با خاک اگر حشر زند جوش نرویی
۲هوشی که چها دوختهای از نفسی چند
چاک دو جهان را به همین رشته رفویی
۳ترتیب دماغت به هوس راست نیاید
خود را مگر ای غنچهکنی جمع و ببویی
۴از صورت ظاهر نکشی تهمت غایب
باور مکن این حرف که گویند تو اویی
۵زبن خرقه برون تاز و در غلغله واکن
چون نی به نیستان همه تن بند گلویی
۶حسن تو مبرا ز عیوبست ولیکن
تا چشم به خود دوختهای آبله رویی
۷هر چندکه اظهار جمال از تو نهفتند
اما چه توانکردکه پرآینه خویی
۸گر یک مژه جوشی به زبان نم اشکی
سیرابتر از سبزهٔ طرف لب جویی
۹تا چینی دلکاسه به خوان تو نچیند
گر خود سر فغفور برآیی دو سه مویی
۱۰تا آب تو نم دارد وگردیست ز خاکت
در معبد عرفان نه تیمم نه وضویی
۱۱کو جوش خمستان و تماشای بهارت
زبن ساز که گل در سبدومی به سبویی
۱۲غواصی رازت به دلایل چه جنون است
در قلزم تحقیق شنا خوانده کدویی
۱۳ای شمع خیال آینه از رنگ بپرداز
رنگیکه نداری عرقیکنکه بشویی
۱۴فهمی بهکتاب لغز وهم نداری
آن روزکه پرسند چه چیزی، تو چهگویی
۱۵ای مرکز جمعیت پرگار حقیقت
گر از همه سو جمعکنی دل، همه سویی
۱۶بیدل من و ما از تو ببالد، چه خیال است
هر چند تو او نیستی، آخر نه از اویی
۱۷