برداشتن دل ز جهان کرد گرانی
کز پیریام آخر به خم افتاد جوانی
۱مهمیز رمی نیست چو تکلیف تعلق
نامت نجهد تا به نگینش ننشانی
۲ای بیخبر از ننگ سبکروحی عنقا
تا نام تو خفت کش یادیست گرانی
۳سر پنجهٔ تسخیر جهانت به چه ارزد
دست تو همانست که دامن نفشانی
۴بر هرکه مدد کردهای از عالم ایثار
نامش به زبان گر ببری بازستانی
۵سطر نفس و قید تأمل چه خیال است
هر چند بمیری که تواش سکته نخوانی
۶هر جات بپرسند ز تمثال حقیقت
باید نسب حرف به آیینه رسانی
۷آب است تغافل به دم تیغ غرورش
یا رب که ز خونم نکند قطع روانی
۸تحقیق تو خورشید و جهان جمله دلایل
پیداست چه مقدار عیانی که نهانی
۹هرکس به خیال دگر از وصل تو شادست
هنگامهٔ کنج دهن و موی میانی
۱۰کیفیت آن دست نگارین اگر این است
طاووس کند گل مگسی را که برانی
۱۱ای موج گهر آب شو از ننگ فسردن
رفتند رفیقان و تو در ضبط عنانی
۱۲بیدل اثر نشئهٔ نظم تو بلندست
امید که خود را به دماغی برسانی
۱۳