پوچست قماش تو به اظهار تلافی
ای کسوت موهوم فنا رنگ نبافی
۱نشکافت کس از نظم جهان معنی تحقیق
از بسکه بهم تنگ نشستهست قوافی
۲در فکر خودم معنی او چهرهگشا شد
خورشید برون ریختم از ذره شکافی
۳آیینه دلان جوهر شمشیر ندارند
اجزای مدارایی ما نیست مصافی
۴زندانی حرمانکدهٔ داغ وفاییم
بر ما نتوان بست خطاهای معافی
۵خون ناشده ره در دل ظالم نتوان برد
جز آبکه دیدهست ز شمشیر غلافی
۶زین ما و من اندیشهٔ تحقیق که دارد
معنی نفروشی به سخنهای گزافی
۷تا محمل آسایش جاوید توان بست
یک آبلهٔ پاست درین مرحله کافی
۸گو این دو سه رنگت به توهّم نفریبد
آیینه مشو تا نکشی منت صافی
۹زان پیش که احسان فلک شعله فروشد
بیدل عرقی ریز به سامان تلافی
۱۰