گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی
شیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی
۱تمهید خزان آینهٔ اصل بهار است
بیرنگی اگر رنگگلیکم شده باشی
۲هشدارکه اجزای هواییست بنایت
گو یک دو نفس صورت شبنم شده باشی
۳عاجز نفسان قافلهٔ سرمه متاعند
کو ناله گرفتم که جرس هم شده باشی
۴بیجبههٔ تسلیم تواضع دم تیغ است
حیف است نگین ناشده خاتم شده باشی
۵قطع نظر از جوهر ذاتی چه خیالست
هر چند چو شمشیر تنکدم شده باشی
۶پرواز نفس را ز هوا نیست رهایی
در دام خودی گر همه تن رم شده باشی
۷ناصح سخن ساختهات پر نمکین است
رحم است به زخمی که تو مرهم شده باشی
۸تا بار خری چند نبندند به دوشت
آدم نشوی گر همه آدم شده باشی
۹فرداستکه خاکست سرو برگ غرورت
هر چند که امروز فلک هم شده باشی
۱۰عمریست که آب رخ ما صرف طلبهاست
ای جبههٔ همت چقدر نم شده باشی
۱۱خلوتگه تحقیق زتمثال مبراست
آیینه در اینجا تو چه محرم شده باشی
۱۲بیدل مگذر چون مه نو از خط تسلیم
بر چرخی اگر یک سر مو خم شده باشی
۱۳