جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی
ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی
۱انجام خرام تو شکار افکن دل بود
ازسرو، چمن هم به جگر داشت خدنگی
۲مخمور لبت گر چمنش نشئه رساند
در شیشهٔ یک غنچه نماند می رنگی
۳محو است در آیینهٔ تمکین تو شوخی
چون معنی پرواز شرر در دل سنگی
۴تا طرح تبسم فکنی چین جبین است
در لطف و عتابت نتوان یافت درنگی
۵در عالم ایجاد مسلم نتوان زیست
هر دل المی دارد و هر آینه رنگی
۶در دیدهٔ عبرت اثر دام حوادث
خفتهست به زیر پر طاووس، پلنگی
۷خوش باش به پیری چو زکف رفت شبابت
گر زمزمهٔ نی نبود، نوحهٔ چنگی
۸آن مشهد نیرنگ که صبح است دلیلش
زخم نفسی دارد و خونریزی رنگی
۹فریادکه در سرمه نهفتند خروشم
بشکست دل اما نرسیدم به ترنگی
۱۰عمریستکه چون اشک قفا باز نگاهم
با برق سواران چهکند کوشش لنگی
۱۱در دیدهٔ ابنای زمان چند توان زیست
مکروهتر از صورت ایمان به فرنگی
۱۲تا خونکه ساغرکش آرایش نازست
از رنگ حنا میرسد آیینه به چنگی
۱۳بیدل نیام آزاد به رنگی که ز تهمت
برچشم شرارم مژه بندد رگ سنگی
۱۴