تا چند کشد دل الم بیهده کوشی
چون صبح نفس باختم از خانه بدوشی
۱خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیست
ترسم به عرق گم شود از آبله جوشی
۲امروز کسی محرم فریاد کسی نیست
دلکوب خودم چون جرس از هرزه خروشی
۳شمعی که به فانوس خیال تو فروزند
چون آتش یاقوت نمیرد ز خموشی
۴ای خواب تو تلخ از هوس مخمل دنیا
حیف است ز حرف کفنت پنبهبهگوشی
۵گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبال
هر چند به گردون رسی از خاک به جوشی
۶تا خجلت پستی نکشد نشئهٔ همت
آن جرعه که بر خاک توان ریخت ننوشی
۷در سعی طلب چشم به فرصت نتوان دوخت
برق آینهدار است مبادا مژه پوشی
۸بیدل اگر آگه شوی از درد محبت
یک زخم به صد صبح تبسم نفروشی
۹