ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفی
دستار به کهسار میفکن تل برفی
۱همنسبتی جوهر رازت چه خیال است
از وهم برون آ، کف این قلزم ژرفی
۲دون فطرتیت غیر جنون هیچ ندارد
بر حوصلهٔ پوچ مناز آبله ظرفی
۳در عالم برق و شرر امید وفا نیست
هستی رم نازست و تو حسرتکش طرفی
۴با نقش خیال این همه رعنا نتوان زیست
چون پیکر طاووس ز نیرنگ شگرفی
۵بحث من و ما بردهای آن سوی قیامت
ای مدٌ نفس با همه فرصت دو سه حرفی
۶بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر
جزخجلت تقریرنه نحوی و نه صرفی
۷