بیحاصلیام بست به گردن خم پیری
چون بید ز سر تا قدمم عالم پیری
۱در عالم فرصت چقدر قافیه تنگ است
مو، رست سیه، پیشتر از ماتم پیری
۲تا پنبه نهد کس به سر داغ جوانی
کافور ندارد اثر مرهم پیری
۳موقوف فراموشی ایام شبابست
خلدی اگر ایجاد کند عالم پیری
۴هیهات به این حلقه در دل نگشودند
رفتند جوانان همه نامحرم پیری
۵آزادگی آن نیست که از مرگ هراسد
بر سرو نبستهست خمیدن غم پیری
۶دل خورد فشاری که ز هم ریخت نگینش
زبن بیش چه تنگی دمد از حاتم پیری
۷تأثیر نفس سوخت به سامان فسردن
رو آتش یاقوت فروز از دم پیری
۸انگشتنمای عدم از موی سپیدم
کردند چو صبحم علم از پرچم پیری
۹چون موی سپیدی زند از لاف حیا کن
هشدار که زال است همان رستم پیری
۱۰بیدل تو جوانی به تک و تاز قدم زن
من سایهٔ دیوار خودم از خم پیری
۱۱