ما را نه غروریست نه فرّی نه کلاهی
خاکیم به زیر قدم خویش نگاهی
۱آنجا که قناعت کند ایجاد تسلی
گرم است سرکوه به زیر پرکاهی
۲بر دولت بیدار ننازم چه خیالست
خوابیده بهم بخت من و چشم سیاهی
۳بر صد چمن هستیام افسانهٔ نازست
خواب عدم و سایهٔ مژگان گیاهی
۴از بردهٔ دل تا چه کشد سعی تأمل
چون خامه زنالم رسنی هشته به چاهی
۵یا رب تو تن آسانی جهدم نپسندی
میخواندم افسون نفس سوخته گاهی
۶زبن دشت سبکتازی فرصت ندمانید
گردی که توان بست به پیشانی آهی
۷آخر چو غبار نفس از هرزه دویها
رفتیم به باد و ننشستیم به راهی
۸گرد تری از جبههٔ شبنم نتوان برد
در آینهٔ ما عرقی کرده نگاهی
۹بیدل شدم و رَستم از اوهام تعین
آیینه شکستن به بغل داشت کلاهی
۱۰