حیرت قفسمکو اثر عجز و رسایی
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی
۱آیینه وتسلیم فضولی، چه خیالست
رنگی ننماییمکه آنرا ننمایی
۲وقستکه چون آبله ازپوست برآییم
کز خویش برون میکشدم تنگ قبایی
۳از بسکه به دل ناخن تدبیر شکستم
چون غنچه دمید از نفسم عقده گشایی
۴خوشباش که کس مانع آزادگیت نیست
عالم همه راه است گر از خویش برآیی
۵ای حسن معیت ز فریبت نگهم سوخت
یک پرده عیانترکه بسی دور نمایی
۶برگنج همان صورت ویرانه نقابست
پوشد مگرت بندگی آثار خدایی
۷در بحر چرا قطرهٔ ما بحر نباشد
در بزم کریمان چه خیالست گدایی
۸از لاف حذرکن که درین عرصه مبادا
پرواز فروشی و فسردن به درآیی
۹رفع هوس از طینت مردم چه خیالست
زبن قافله بیرون نرود هرزه درآیی
۱۰نتوان شدن از وهم وجود و عدم آزاد
با دام و قفس ساز که دور است رهایی
۱۱حاصل نکنی صندل درد سر هستی
بیدل به ره عشق اگر جبهه نسایی
۱۲