در زندگی نگشتیم منظور آشنایی
افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی
۱همکسوت حبابم عریانیم نهان نیست
چون من ندارد این بحر شخص تنک ردایی
۲بعد از فنا غبارم شور قیامت انگیخت
بر خاک من ستم کرد فریاد سرمهسایی
۳خوان مآل هستی عبرت نصیبیی داشت
شد سیر هر کس اینجا از خوردن قفایی
۴در کارگاه تجدید حیران رنگ و بو باش
چندین بهار دارد گلزار بیوفایی
۵مینا نخورده بر سنگ کم رست از دل تنگ
پهلو تهی کن از خویش در بزم پست جایی
۶کیفیت مروت در چشم دوستان بست
مژگان مگر ببندند تا گل کند حیایی
۷جز عبرتی که داریم دیگر چه وانماییم
آیینه کرد ما را نیرنگ خودنمایی
۸جایی که ناتوانش بگرفت خس به دندان
انگشت زینهارست گر قد کشد عصایی
۹همت زترک دنیا بر قدر خود چه نازد
مژگان بلند شد لیک مقدار پشت پایی
۱۰جیب دریدهٔ صبح مکتوب این پیام است
کای بیخبر چنین باش دنیاست خنده جایی
۱۱اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست
بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی
۱۲