عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی
دامن فشاندن من دارد جگر فشانی
۱واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلبکو
خاک است و آب گوهر در عالم روانی
۲فریاد کز توهم بر باد خود سری داد
مشت غبار ما را سودای آسمانی
۳آنجاکه بیدماغی زور آزمای عجز است
دارد نفسکشیدن تکلیف شخ کمانی
۴ای آفتاب تابان دلگرمیی ضرور است
بر رغم سرد طبعان مگذر ز مهربانی
۵از وحشت نفسها دریاب حسرت دل
بانگ جرس نهان نیست در گرد کاروانی
۶در عالم تعین وارستن از امل نیست
در قید رشته کاهد گوهر ز سخت جانی
۷پیوسته ناتوانان مقبول خاص و عامند
از بار سایه نبود بر هیچکس گرانی
۸همت به فکر هستی خود را گره نسازد
حیف است کیسه دوزی بر نقد رایگانی
۹ای نیستی علامت تا کی غم اقامت
خواهد بهباد رفتن گردی که میفشانی
۱۰دادیم نقد بینش بر باد گفتگوها
چشم تمیز ما بست گرد فسانه خوانی
۱۱بیدل بساط دل را بستم به ناله آمین
کردم به گلشن داغ از شعله باغبانی
۱۲