ای هوش! سخت داغیست، یادِ بهارِ طفلی
تا مرگ بایدت بود شمع مزار طفلی
۱قد دوتا درین بزم آغوش ناامیدیست
خمیازه کرد ما را آخر خمار طفلی
۲ای عافیتتمنا مگذر ز خاکساری
این شیوه یادگار است از روزگار طفلی
۳ای غافل از نهایت تا کی غم بدایت
مو هم سفید کردی در انتظار طفلی
۴ای واقف بزرگی آوارگی مبارک
منزل نماند هر جا بستند بار طفلی
۵ما را ز جام قسمت خون خوردنیست اما
امروز ناگوار است آن خوشگوار طفلی
۶تا روزگار سازد خالی به دیده جایت
چون اشک برنداری سر از کنار طفلی
۷چشمم به پیری آخر محتاج توتیا شد
میداشت کاش گردی از رهگذار طفلی
۸انجام پختگی بود آغاز خامی من
تا حلقه گشت قامت کردم شکار طفلی
۹تا خاک یأس بیزم بر فرق اعتبارات
یکبار کاش سازند بازم دچار طفلی
۱۰بر رغم فرع گاهی بر اصل هم نگاهی
تاکی بزرگ بودن ای شیرخوار طفلی
۱۱از مهد غنچه خواندیم اسرار این معما
کاسودگی محال است بیاعتبار طفلی
۱۲آخر ز جیب پیری قد خمیده گل کرد
رمزکچه نهفتن در روزگار طفلی
۱۳بر موی پیری افتاد امروز نوبت رنگ
زد خامه در سفیداب صورت نگار طفلی
۱۴امروزکام عشرت از زندگی چه جویم
رفت آن غبار بیدل با نیسوار طفلی
۱۵