چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی
رسایی مدان تا ز خود بر نیایی
۱چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی
شود جوهر آرای دندان نمایی
۲چه مقدار آرایش خنده دارد
کف خاک و آنگه دماغ خدایی
۳متن بر غروریکه مانند آتش
روی شعلهای چند و خاکستر آیی
۴نفس مایه را میکشد لاف هستی
به رسوایی بیزر و میرزایی
۵فلک غم ندارد ز آه ضعیفان
چه پروا هدف را ز تیر هوایی
۶درآیینهٔ هوش ما زنگ غفلت
نهفتهست چون فسق در پارسایی
۷به درد سرتهمت سرکشیها
من و عافیت صندل جبهه سایی
۸چو ریزد پر و بال من از تپیدن
شکست قفس را شود مومیایی
۹سخن کرد توفانی انفعالم
شنا داد ساز مرا تر صدایی
۱۰قناعت کند مرکز آبروبت
شود قطرهگوهر به صبرآزمایی
۱۱اگرکشتی آسمان غرقگردد
قلندر ندارد غم ناخدایی
۱۲دربن انجمن غیر عبرت چه دارد
غرورنیو خجلت بوریایی
۱۳به هستی من وما ضروریست بیدل
نفس نیست جز مایهٔ خود ستایی
۱۴