نفس در طلب سوختی دل ندیدی
به لیلی چه دادی که محمل ندیدی
۱به شبگیر چون شمع فرسوده وهمت
به زیر قدم بود منزل ندیدی
۲تو ای موج ِ غافل ز اسرار گوهر
برونگرد ماندی و ساحل ندیدی
۳به قطع مرور زمان تعین
نفس بود شمشیر قاتل ندیدی
۴نشد مانع عمر قید تعلق
تو رفتار این پای در گل ندیدی
۵طرب داشت از قید پرواز رستن
تو کیفیت رقص بسمل ندیدی
۶حساب تو با کبریا راست ناید
زمین را به گردون مقابل ندیدی
۷بغیر از تک و تاز گرد خیالت
کس اینجا نبود و تو غافل ندیدی
۸ز اسباب خوردی فریب تجرد
تماشای بیرون محفل ندیدی
۹تمیز تو شد دور باش حقیقت
که حق دیدی و غیر باطل ندیدی
۱۰از این علم و فضلی که غیرت ندارد
چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی
۱۱